عاشقانه عاشق شوید .
بچه ها شدیدا احتیاج به حامی دارم کمکم کنین ...
حتما وبلاگتون رو بذارین تا لینک کنم .
دوست دارم پاهایم خارهای لب ساحل را هم تجربه کند دریای وحشی را هم ببیند با نسیم بازی کنم موج را معنا کنم شبی را در بیابان صبح کنم با آتشی روشن و یک غزل از دیوان حافظ.
موهایم را به باد بسپارم تا عشق بازی طبیعت را کامل کنم.شب ها ستاره ها را شمردن و به ماه خیره شدن زیر باران رقصیدن و دعا کردن.گرمای خورشید را حس کردن و تن به خطر سپردن.
لذت یک دشت بزرگ با یک بادبادک در دست و فریاد شادی سر دادن.
دوست دارم با طبیعت یکی شوم آنگاه که با طبیعت یکی شوی جز حقیقت نخواهی یافت

به کدامین گناه ؟
در كدامین فصل مرا به فراموشی سپردی ؟
به كدامین راهزن، بار سفرمان را بخشیدی ؟
به كدامین رهگذر تازه ، مرا فروختی ؟
من؛ از فصل برگریزان نیامده بودم!
من؛ از شاخه های درختان بی برگ،
از اندوه دلتنگی یك روز
از كمین خورشید پشت ابرها نیامده بودم!
عزیزترین!
در كدامین فصل مرا به فراموشی سپردی ؟
من؛ سرما را ،
ارزش گمشده ام را ،
انتظار بی وقفه ی زمستان را پشت سر گذاشتم!
..... در خود گم شدم!.....
من تا انبوه سبز كوه ها رفتم!
رفتم تا آبی، ارغوانی....تا آن شمعدانیهای زیبای شهرك...
ترنُم شنها و سنگها ، آن ریسمان سر در گم
كه به هر طرف كشیده می شد درمیان انبوهی از چشم
كنــــــار آن بیكــــران سبز ..... آبی
چقدر حسرت خوردم،
ایـــــن همه زیبایی و من، دستی خالی!
وجود تو از فرسنگها فاصله
و قلبی كه تنـــها
یـــك چسب مرهمش نبود!
آوای مكرر "در دسترس نمی باشد! " آزارت داد ؟
مــــن كجا بودم ؟
غرق در حضور خـــــدا ؟
در پنــــاه جنگـــل ؟
یا در پی آن صندلی خالی ای كه حضورت را تمـــنا می كرد؟
....
برگشت من!
در كمتر از یك لحظه صدای تو!
صدای قلبم!
ســــــــكوتی سنگین!
از پس این نبودن ها ، حرفهایی بود برای گفتن!
و من ، هـــــــنوز در پی آن سوال بی جواب بودم!!
عزیزترین ، مهربانترین!
در كدامین فصل مرا به فراموشی سپردی ؟؟؟!!!

با چه زبونی بگم ؟
گوشه اي غرق تماشا مانده ام.
سوختن يا ساختن تقدير چيست
عاجز از حل معما مانده ام
شبي غمگين و باراني , شبي سرد
مرا در غربت فردا رها کرد
دلم در حسرت ديدار او ماند
مرا چشم انتظار کوچه ها کرد
به من مي گفت تنهايي غريب است
ببين با غربتش با من چه ها کرد
تمام هستي ام بود و ندانست 
که در قلبم چه آشوبي به پا کرد
او هرگز شکستم را نفهميد
اگر چه تا ته دنيا صدا کرد
عشق يعني حرف تازه بر زبان
فارغ از تكرار حرف مردمان
عشق يعني بينهايت خوب باش
شاد باش و اندكي محجوب باش
نگاهت که مي کنم اسمان برايم به زمين مي ايد خورشيد روبه رويم مينشيند تمام وجودم از حرارت نگاهت ذوب مي شود من قلب يخ زده ام گرمي کلماتت را التماس مي کند که چه اسان از من دريغ مي داريش
کاش زبانت کمي دست و دلبازتر بود


